فريد الدين العطار النيسابوري
102
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
شب دراز است و سيه چون موىِ او * ور نه صد ره مُردَمى بىروىِ او مى بسوزم امشب از سوداى عشق * مى ندارم طاقتِ غوغاى عشق عمر كو تا وصفِ غمخوارى كنم ؟ * يا به كامِ خويشتن زارى كنم صبر كو تا پاى در دامن كشم ؟ * يا چون مردان رطلِ مرد افكن كشم بخت كو تا عزمِ بيدارى كند ؟ * يا مرا در عشق او يارى كند عقل كو تا علم در پيش آورم ؟ * يا به حيلت عقل با خويش آورم دست كو تا خاكِ ره بر سر كنم ؟ * يا ز زيرِ خاك و خون سر بركنم پاى كو تا باز جويم كوىِ يار ؟ * چشم كو تا باز بينم روى يار ؟ يار كو تا دل دهد در يك غمم ؟ * دوست كو تا دست گيرد يك دمم ؟ زور كو تا ناله و زارى كنم ؟ * هوش كو تا ساز هشيارى كنم ؟ رفت عقل و رفت صبر و رفت يار * اين چه عشق است اين چه درد است اين چه كار ؟ جملهء ياران به دلدارىِ او * جمع گشتند آن شب از زارىِ او همنشينى گفتش اى شيخِ كبار * خيز اين وسواس را غسلى بر آر . شيخ گفتش امشب از خونِ جگر * كردهام صد بار غسل اى بىخبر